نماد اعتماد الکترونيکي

هفتگی – پنج شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۹ | روضه حضرت ابالفضل (ع)

قرائت زیارت عاشورا

مدیحه سرایی : سیدمجتبی میرنعمتی

محل برگزاری : شهرری، باقرشهر، خیابان ۲۰ متری کاشانی، کـوچه شهید کریمیان، پلاک ۲۳۹، بیت العباس علیه السلام

بــــــوی بـهشت
با ارسال نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود ، خادمین هیئت مجنون العباس علیه السلام محفل بسیجیان و رهروان شهدا را یاری نمایید.

  1. sh گفت:

    مراسم اربعین و مخصوصا شهادت امام رضا علی بود پیشنهاد میکنم همه بازدید کنن

  2. محمد گفت:

    مراسم محرم عالییییییی بود دست همه تون درد نکنه

  3. با کی گفت:

    ورود اسیران کربلا به کوفه‏
    عمر سعد اهل بیت امام حسین علیه السّلام و بازماندگان شهدا را به صورت اسیر به نزدیک کوفه رسانید، وقتى که آنها به کنار دروازه کوفه رسیدند، مردم کوفه براى تماشاى آنها اجتماع کردند. بانویى از زنان کوفه از پشت بام سر برآورد و صدا زد: «من اىّ الاسارى انتنّ » شما اسیران از کدام طایفه هستید؟ آنها در پاسخ گفتند: « نحن اسارى آل محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم» ما اسیران از آل محمّد صلى اللَّه علیه و آله و سلم هستیم. آن بانو از پشت بام فرود آمد و آنچه از روپوش و پیراهن و روسرى داشت، همه را جمع کرد و به اسیران داد، اسیران آنها را گرفتند و خود را پوشاندند
    غم نامه کربلا (لهوف)
    شعر دروازه کوفه
    زیبا هلال یک شبه، ای سایه سرم
    بالا نشسته ای مرا می کنی نگاه
    عالم همه پناه به نام تو می برند
    حالا ببین که خواهر تو گشته بی پناه
    تو قرص ماه بودی و حالا شدی هلال
    دیشب مگر چگونه شبت کرده ای سحر
    روی تو سوخته چونان روی مادرم
    خاکستر است لای همه گیسوان سر
    عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت
    حالا تو روی نیزه و من بین محملم
    هر بار نیزه دار، سرت چرخ می دهد
    با هر تکانِ نیزه تکان می خورد دلم
    از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود
    زخمی شده دو گونه تو در وضوی خاک
    دامن گرفته ام پی رأس تو هر قدم
    تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک
    عمری ندیده است کسی سایه مرا
    حالا ببین که رنج و بلا یاورم شده
    شاه نجف کجاست تماشا کند مرا
    این آستین کهنه حجاب سرم شده
    قاسم نعمتی
    مثنوی- روضه های بعد از عاشورا ۱
    پای سر نیزه سرم میشکند در روضه
    مثل زهرا کمرم میشکند در روضه
    کوفه با سنگ به جان سر تو افتاده
    تکه نانی جلوی دختر تو افتاده
    راه بر قافله ی محرمی میبندند
    زجر و خولی و سنان دور همی میخندند
    شده زندانیّ شهر پدریّش زینب
    غصه ها دارد از این دربه دریّش زینب
    دف و کف،هلهله و سوت وکنایه زدن و
    همسفر بودن من با سر دور از بدن و
    همه ی شهر به حال حرمت میخندند
    خولی و حرمله پای علمت میخندند
    قاریّ نیزه نشین با لب و لعلت چه شده
    خون پیشانیّ من جاری از این ناقه شده
    اختتامیّه ی هر خطبه ی من با سر بود
    همه جا دست سکینه به روی معجر بود
    همه ی راه فقط ،آه،کتک،ماتمها
    مَحرم تو سبب خنده ی نامحرمها
    پای سر خواهر تو شده گرفتار، حسین
    چانه میزد سر ناموس تو بازار،حسین
    سوره ی کهف بخوان قافله آرام شود
    میرود قسمت زینب سفر شام، حسین
    پای سر زمزمه ی فاطمیّ این خواهر
    مثل گودال بلا شده غریب مادر
    ای غریبی که حرم پای سرت گریان است
    ندبه ها مرهم زخم جگر طفلان است
    حسین ایمانی
    روضه های بعد از عاشورا ۲
    پای سرنیزه شدم پیر حسین
    لحظه ها بی تو نفس گیر حسین
    آمد از دِیر سرت دیر حسین
    کُشتی ام ،این همه تاخیر؟ حسین
    بوی دود و گلاب پیچیده
    دل تنگ رباب لرزیده
    قافله بی قرار و آواره
    رفته خلخالها و گهواره
    گوشهای سه ساله ات پاره
    میدویدیم ما به اجبارِ
    سیلی و تازیانه، مشت و لگد
    هر که گودی نرفت مارا زد
    روی نیزه نشسته آمالم
    همه ی راه بوده گودالم
    سپر دردهای اطفالم
    مادری صورت و پَر و بالم
    همه ی راه،کوچه بود حسین
    جسم زینب شده کبود حسین
    دشمنت حرص ملک ری خورده
    چوی طعنه به روی پی خورده
    به لب کعبه کعب نی خورده
    زده با نیشخند و می خورده
    به رضای خدا شدم راضی
    با لبت چوب میکند بازی
    هرچه آمد سرم فدای سرت
    خواهرت نذرِخطّ پُر خطرت
    کنج ویرانه پاره ی جگرت
    خبری تلخ شد پس از خبرت
    من و دردانه در فغان بودیم
    گریه کردیم و ندبه خوان بودیم
    حسین ایمانی
    مثنوی – روضه های بعدازعاشورا ۳
    حرم ازصَبّ علیّ کوفیان ترسیده
    حرمله پایِ سَرِ بر روی نی رقصیده
    باز هم قهقهه حرمله ها واویلا
    حرفِ سَر آمده است و صِلِه ها واویلا
    روبرویِ سرِ بابا سرِ اصغر را بست
    سنگ آمد سرِ او مثلِ سرِ شاه شکست
    پیچ و تابِ گُل بی تابِ حرم یادم رفت
    حرفِ معجر شد و حلقِ اصغر یادم رفت
    به عروسِ فاطمه خیره شده یک بازار
    چشمهایِ همه قافله غمها تار
    خواهرِ شاهِ وفا با هدفِ کُشت زدند
    دختری گفت پدر… با لگد و مشت زدند
    حال و روزِ حرمُ الله به هم ریخته بود
    قامتِ غنچه خمیده، صورت و گونه کبود
    پَروبالِ زینب و سه ساله شاه شکست
    سرِ بابا به رویِ زانویِ دُردانه نشست
    لکنت و دردُدل و لطمه زدن توام شد
    روضه خوان، دختر و خواهر … کوهی از ماتم شد
    دیده بودم … خیزران رویِ لبی کوبیدند
    حرمی گفت نَزَن …می زده می خندیدند
    دلم آن روز برایِ سَروصورت می سوخت
    کِی؟! همان روز که هیزی دیده بر رویم دوخت
    حال آن صورت و سر که خیزران می خورد
    بررویِ دامنِ خاکی شده خوابش بُرده
    ذکرِ سجاد و رقیه ، ذکر ارباب و رباب
    العجل تا به طلوعِ ماهتابِ سرداب
    حسین ایمانی
    نوحه دروازه کوفه
    هلال نیزه نشینم ببین آه آتشینم
    چگونه با دست بسته – تورا بر نیزه بینم
    حسین جان – نگار خوش صدایم
    سرت را – تماشا می نمایم
    عزیزم – بخوان قرآن برایم
    سرت شد سایه بر محمل من
    مدارا کن دلبر با دل من
    شود آخر داغت ای برادر – قاتل من
    حسین جان حسین جانم حسین
    شده گیسویت پریشان – دل زینب را مسوزان
    جواب زخم زبان ها – بخوان بر نیزه تو قران
    حسین جان – مرا آواره کردند
    به سویم – همه اشاره کردند
    به ضربه – لباسم پاره کردند
    نگاه نامحرم بر من افتاد
    چه آتش که بر دامن افتاد
    به روی چادر ها جای پای – دشمن افتاد
    حسین جان حسین جانم حسین
    بگو با من جان زینب – کجا بودی نیمه شب
    تنور خولی چه کرده – شده رویت نامرتب
    حسین جان – چه آورده سر تو
    که خاکی – شده چشم تر تو
    کنارت – رسیده مادر تو
    خودت را روی نیزه نگه دار
    کشیده کار ما بین بازار
    میان کوفه ناموس حیدر – شد گرفتار
    قاسم نعمتی

  4. با کی گفت:

    روضه ی شام غریبان
    به نقل از فاطمه ، دختر امام حسین علیه السلام
    « دَخَلَتِ الغاغَهُ عَلَینَا الفُسطاطَ» اوباش ، به خیمه ما وارد شدند .« وأنَا جارِیَهٌ صَغیرَهٌ ، وفی رِجلَیَّ خَلخالانِ مِن ذَهَبٍ » من که دخترى خردسال بودم ، دو خلخال طلا بر پاهایم داشتم .« فَجَعَلَ رَجُلٌ یَفُضُّ الخَلخالَینِ مِن رِجلَیَّ ، وهُوَ یَبکی » مرد خلخال ها را از پاهایم بیرون مى کشید و مى گریست « فَقُلتُ : ما یُبکیکَ ، یا عَدُوَّ اللّه؟» گفتم : چرا مى گریى ، اى دشمن خدا؟« فَقالَ:کَیفَ لا أبکی وأنَا أسلُبُ ابنَهَ رَسولِ اللّهِ؟» گفت : چگونه نگِریم ، در حالى که زیور دختر پیامبر خدا را بر مى دارم؟!« فَقُلتُ : لا تَسلُبنی! قالَ : أخافُ أن یَجیءَ غَیری فَیَأخُذَهُ!» گفتم : خُب بر ندار ! گفت : مى ترسم کسى جز من بیاید و آن را بردارد! قالَت : « وَانتَهَبوا ما فِی الأَبنِیَهِ حَتّى کانوا یَنزِعونَ المَلاحِفَ عَن ظُهورِنا » آنان آنچه را هم که در خیمه هاى بر پا شده، به چشم مى خورْد ، به تاراج بردند و حتّى روپوش هایى را که خود را با آنها پوشانده بودیم ، از رویمان کشیدند و بردند
    الأمالى شیخ صدوق : ص ۲۲۸
    *****************************************
    اشعار شام غریبان ۱
    باز پایِ شعله ها را به حرم وا کردند
    روضه را روضه بی تابی زهرا کردند
    باز با هلهله سویِ حرمی می آیند
    باز با مشت و لگد قدٌ جوان تا کردند
    کوچه ای واشد و سیلی زدن آزاد شده
    چقدر صورتِ نیلی شده پیدا کردند
    گوشها پاره شد و شکسته شد آویزه
    کوثری خورد زمین همه تماشا کردند
    دستها بسته شده مثلِ دو دستِ حیدر
    جایِ خلخال غُل و بند به پاها کردند
    ساربان آمد و انگشتری اش شد روضه
    بچه ها باز هوایِ نازِ بابا کردند
    حرم از غریبه ها پُر شده بود و زنها
    خیمه سوخته را معجرِ گلها کردند
    خواهرت همسفرِ دزدِ سَرت شد ای وای
    دخترت خورد زمین خنده بیجا کردند
    حسین ایمانی
    *************************************
    اشعار شام غریبان ۲
    سری به نیزه بلند و سری شکسته به محمل
    کشیده با قلم خون ‘ غروب دشت بلا را
    بگو به دیده ببارد ‘ مگر نکرده ضمانت
    سر شکسته ی زینب ‘ دل شکسته ی ما را ؟
    چرا چو شمع نسوزم ؟ چرا ز غصه نمیرم ؟
    کباب کرده مغیلان قدم قدم اسرا را
    امان ز غربت زینب ‘ به باور که بگنجد
    که او بریده ببیند گلوی خون خدا را
    شنیده ام گذراندی ز دشت ماریه تا شام
    به تازیانه و سیلی تمام ثانیه ها
    شنیده ام که شکستند روبهان حرامی
    ستون خیمه زینب ‘ حریم شیر خدا را
    که کشته کنج خرابه ‘ به قامتی که خمیده
    به ناخنی که شکسته ‘ سه ساله کودک ما را ؟
    بگو که داده به اصغر ز تیغ تیر سه شعبه
    سه قطره شیر ز مادر ‘ سه قطر آب گوارا
    چرا نداد ز آبت ؟ چرا برید گلویت ؟
    چرا ندید خمیدی ؟ چرا نکرد مدارا ؟
    بس است کاش بمیرم ‘ خدا کند که بببینم
    در این عزای شبانه ‘ کمی ز مرثیه ها را
    ز پاره جگر خود دو سطر گریه سرودم
    به خون کشیده دو چشمم تمام قافیه ها را
    سید عبدالرضا هاشمی
    ****************************************
    اشعار شام غریبان ۳
    بی صدا آهسته پنهانیم ما اشکهای زیر بارانیم ما
    فاش می سوزیم اما در سکوت
    شمعی از شام غریبانیم ما
    اشک از قبل ولادت ریختیم
    چارده قرن است گریانیم ما
    روی نیزه دیده ای را دیده ایم
    دیده ای را دیده گریانیم ما
    زلف می افشاند روی نی کسی
    باد می آمد پریشانیم ما
    غیر نام او زما چیزی مپرس
    غیر نام او نمیدانیم ما
    سعدی طالع ببین این تاج را
    بندگان خیل سلطانیم ما
    ما کجا و بندگی حضرتش
    بندگان جون – جانانیم ما
    عزت ما بس بود در این جهان
    خاک پای روضه خوانانیم ما
    سید علی رکن الدین
    *******************************************
    اشعار شام غریبان ۴
    سفرآنگونه بُرو، تا به دلِ شب برسی
    تا که مَحرم شده، بر جلوۀ یا رب برسی
    متجلّی است دراین راه: خطی برجسته
    جستجو می طلبد، باد! به مطلب برسی
    حفظ کن آیه به آیه، سندِ سلسله را
    تا چنان حافظِ اَسرار، به مکتب برسی
    ذَهَبَ یا ذَهَبا یا ذَهبوا یعنی چه؟
    انتظار است به جانمایۀ مذهب برسی
    دوست داری که کمی با تو بجوشد هستی؟
    باید از جوششِ دل، جان شده، بر لب برسی
    تا لبالب شده از ارثیۀ اطهرِ خُم
    رتبه ای یافته، تا مرتبۀ تب برسی
    ادب این است که در شرح و مرورِ صفِ نور
    بیدل از صافیِ دلدار، مؤدّب برسی
    همه آدابِ قیام است، پس از قامتِ خَم:
    سرفراز از محنِ دوست، مهذّب برسی
    کاروان رفت و دلم ریخت و دستم رو شد
    تا به تسبیحِ پرآوازۀ کوکب برسی
    چه بلیغ است دمِ قافله سُبحانَ الله
    آه! وقتی به نوایی ز نیِ لب برسی
    از دلِ تنگِ تو، ترتیبِ تپش بی معناست
    معنی آن است: که چون اشک، مرتّب، برسی
    ناخدا رفته، ولی کِشتیِ او مانده هنوز
    تا دراین بحرِ مرکّب تو به مَرکب برسی
    کِی صدایِ سخنِ خونِ خدا جامانده؟
    قصدِ تربت همه این است که تا رب برسی
    درغم وغصّه بسوزی و شکایت نکنی ـ
    و براین مَقطعِ از صبر لبالب برسی:
    عرشِ حق، بِینِ دو گنبد، به زمین آمده است
    تا که دورش تو بگردی و به زینب برسی

  5. با کی گفت:

    قاسم نعمتی

    روضه ی عاشورا
    از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده که می فرماید: «ولَقَد قُتِلَ بِالسَّیفِ وَالسِّنانِ ، وبِالحِجارَهِ وبِالخَشَبِ وبِالعِصِیِّ ، ولَقَد أوطَؤوهُ الخَیلَ بَعدَ ذلِکَ »حسین علیه السلام را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا کُشتند و پس از آن ، بر بدن او اسب دواندند (۱)
    «نادی شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الفُرسانَ وَالرَّجّالَهَ ، فَقالَ : وَیحَکُم ما تَنتَظِرونَ بِالرَّجُلِ ، ثَکِلَتکُم اُمَّهاتُکُم؟ » شمر بن ذی الجوشن ، سواران و پیادگانش را ندا داد و گفت : وای بر شما ! مادرانتان ، به عزایتان بنشینند ! چه چیزی را از او ، انتظار می‌کشید ؟ سپس ، از هر سو به امام علیه السلام ، حمله شد. « فَضَرَبَهُ زُرعَهُ بنُ شَریکٍ عَلی کَفِّهِ الیُسری فَقَطَعَها زُرْعه بن شریک» ، ضربه‌ای بر کف دست چپ امام زد و آن را قطع کرد .« وضَرَبَهُ آخَرُ مِنهُم عَلی عاتِقِهِ فَکَبا مِنها لِوَجهِهِ» فردی دیگر از آنان ، ضربه‌ای بر گردن امام زد که با صورت از اسب بر زمین افتاد . « وطَعَنَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ بِالرُّمحِ فَصَرَعَهُ سِنان بن اَنَس» هم با نیزه او را زد و به خاکش افکند و خولی بن یزید اَصبَحی که خدا ، لعنتش کند بی درنگ پیاده شد تا سرش را قطع کند ؛ امّا ترسید و لرزید و نتوانست شمر به او گفت : « فَتَّ اللَّهُ فی عَضُدِکَ ، ما لَکَ تُرعِدُ ؟» خدا ، بازوانت را بشکند ! چرا می‌لرزی ؟ « ونَزَلَ شِمرٌ إلَیهِ فَذَبَحَهُ ، ثُمَّ دَفَعَ رَأسَهُ إلی خَولِیِّ بنِ یَزیدَ ، فَقالَ : اِحمِلهُ إلَی الأَمیرِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ » سپس خودِ شمر پیاده شد و سرِ امام را بُرید و آن را به خولی بن یزید داد و گفت : آن را برای امیر عمر بن سعد ببر .
    ۱-الاُصول الستّه عشر / بحار الأنوار / الإرشاد ۲ – روضه الواعظین
    ***********************************************
    اشعار عاشورایی ۱
    بدن شاه پُر از تیر شده
    تن به گودال سرآزیر شده
    نیزه با تَرقوه درگیر شده
    بی حیا گفت سریع دیر شده
    روی سینه بنشین با دقت
    کار را یکسره کن بی غیرت
    خنجر فتنه به روی حنجر است
    با خودش گفت که کار تَبَر است
    اثر بوسه ی ناب خواهر است
    لگدی زد هدفش پس سر است
    خنجرش پس سر دلبر بود
    روضه میخواند کسی،مادر بود
    مادری گوشه ی گودال نشست
    نیزه ای آمد و بر خال نشست
    روی تَل خواهر بی حال نشست
    غصه بر سینه ی اطفال نشست
    س ر بریده،وَ به عمّامه رسید
    هرکه آمد طرف خیمه دوید
    صحبت از اسب حرامی ها بود
    بر روی نیزه سر آقا بود
    شعله سهم حرم زهرا بود
    سیلی و مشت و لگد یکجا بود
    هدف کنایه ها زینب شد
    ندبه خوان کربلا زینب شد
    حسین ایمانی
    *************************************
    اشعار عاشورایی ۲
    ته گودال چه غوغایی شد
    تا زمین خورد چه بلوایی شد
    نیزه آمد به پَر و پهلو خورد
    وای از روضه که زهرایی شد
    با لگد بر سر و رویت کوبید
    سر تو شکست و مولایی شد
    ضربه بر پشت سرت زد آنقدر
    نفس تنگ، مسیحایی شد
    تو نفس میزدی و با نفست
    خواهرت غرق تمنّایی شد
    دست و پا میزنی و میکُشی ام
    سر عمّامه چه دعوایی شد
    گرگها پیرهنت را بردند
    قاریّ نیزه چه تماشایی شد
    پای نی دختر تو سیلی خورد
    ندبه خوان غم تنهایی شد
    حسین ایمانی
    *************************************
    اشعار عاشورایی ۳
    ای وای من که نیزه به پهلو نشسته بود
    با پای چکمه سینه ی مولا شکسته بود
    گودال بود و خاک غریبی و تشنه ای
    با کام خشک هر دو لب خویش بسته بود
    بر تله زینبیه یکی روضه خوان شده
    یک بانوی خمیده که در بین دسته بود
    فریاد می کشید که ای بی کفن حسین
    بند دل علی و نبی را گسسته بود
    گودال قتله گاه سراشیب و تند بود
    خنجر به دست شمر خدایا چه کند بود
    زانرو نمیبرید غضب کردو ضربه زد
    بر حنجر و به صورت از آن ضربه های بد
    دیدم به زیر فاب نگاهش شراره بود
    می کرد گوشه گوشه ی گودال را رصد
    وحشت زده نقاب به صورت نهاده بود
    بهر شکار شیر حریفی است نا بلد
    با پای چمکه سینه شاه را هدف گرفت
    از بخل و کینه های قدیمی و از حسد
    بشکست استخوان گردن شاه غریب را
    میزد ضربه بر بدن شاه بی عدد
    از صدر سینه شمر لعین تا بلند شد
    در قتله گاه ناله ی زهرا بلند شد
    زینب به مقتل آمده کاری عجیب کرد
    آتش فشان سینه ی خود پر لهیب کرد
    در بین سنگ و نیزه به گودال می دوید
    ناچار رو به آیه ی امن یجیب کرد
    پیدا نمود گمشده اش را میان خون
    لب آشنا به حنجر شاه غریب کرد
    بر روی دست پیکر خونین شه گرفت
    قربانیش نثار خدای حبیب کرد
    گفت این قلیل از کرم خود قبول کن
    این فدیه را قبول ز آل رسول کن
    ای کشته ی فتاده به هامون حسین من
    ای صید دست و پا زده در خون حسین من
    بر سینه نقش سم ستوران چه میکند
    ای پاره پاره پیکر گلگون حسین من
    با کام تشنه موی پریشان به زیر تیغ
    از دست نحس قاتل ملعون حسین من
    لیلا تر از همیشه تورا مادری کنم
    در بین قتله گه شده مجنون حسین من
    گیسو به دست شمر به خاکت کشیده است
    زین غصه مادرت شده دلخون حسین من
    دشمن به فکر غارت و من فکر معجرم
    بین حرامیان چه کنم ای برادرم
    ناگاه دید عمه دخترکی آمده برش
    بگرفته دست کوچک خود را به معجرش
    با چشم بی رمق به تماشا نشسته است
    رنجور از عطش شده رنجیده پیکرش
    بر جسم پاره پاره ی بابا نظاره کرد
    نشناخت جسم غرق به خون را که باورش
    سخت است بر تمامی عالم که دختری
    نشناسد آن تنی که خدا بوده یاورش
    گفتا به عمه این بدن غرق خون کیست
    این جسم بی کفن چه شده ای عمه جان سرش
    گفت این بدن که غرق به خون ، در ناب توست
    شیب الخضیب حضرت لب تشنه باب توست
    مرتضی محمود پور
    **********************************
    اشعار عاشورایی ۴
    نماز وظهر عاشورا ، نماز اضطراری بود
    نمازی سربسراخلاص ومشق بیقراری بود
    درآن هنگامه خون وعطش،تکلیف وجانبازی
    توجه کن زعمق جان ، حدیث استواری بود
    که یعنی شیعه درهرحال،می خواندنمازش را
    حضور حضرت جانان ، جواز رستگاری بود
    بدان قدرشریعت را،چنین ساده ازآن مگذر
    برای ثبت در تاریخک ایمان ، یادگاری بود
    عبدالمجیدفرائی
    *******************************************
    زمزمه گودال قتلگاه
    برا یک لحظه یه دفعه خواهرت مرد
    دیدن این منظره امونمُو برد
    پیش چشام از رو اسب افتادی و باز
    سر خونی و شکسته ت باز به سنگ خورد
    همین که خوردی رو زمین هجوم آوردند رو سرت
    رسید به گوشم میون معرکه جیق مادرت
    خاک روی سر ریخت خواهرت
    شد روز خواهرت سیاه – گیر افتادی تو قتلگاه
    زجرکش شدی تو بی گناه
    حسین من…
    بلوا شد بالا سرت میون گودال
    تورو میزدند و من میرفتم از حال
    منو با لگد زدن تا دورشم از تو
    شبیه تو خواهرتو شد لگدمال
    تا اومدم مانع بشم نشد، پر از خجالتم
    با سیلی پرتم کرد عقب ناخن کشید به صورتم
    من شاهد قیامتم
    محاسنت رو توی دست گرفت رو سینه ت نشست
    غرور خواهرت شکست

    تن تو بازیچه شده به پیش زهرا
    زیر و رو نشد چرا تموم دنیا
    موهاتُ از پشت گرفته بود تو پنجه
    سرتُ بلند میکرد میزد تو خاکا
    تا به خودم اومدم و خواستم سپر بشم رو تنت
    دیدم با خنجر میکوبه رو مهره های گردنت
    تو رو چه وحشی زدند
    گفتم به قاتلت داداش ببُر ولی یکم یواش
    خون می پاچید رو چکمه اش
    مجتبی صمدی
    *********************************************
    زمزمه ی وداع عاشورا
    حالا که داری میری از پیش خواهر
    برو اما جون من یکم یواش تر
    برو اما ..نه..بمون باید ببوسم
    زیر حلقوم تورو به جای مادر
    بذار عمل کنم داداش وصیت مادرتو
    پیاده شو تا که یکم آروم بشه دخترت تو
    ببین تو پشت سرتو
    ای همه ی حاصل من – بازی نکن با دل من
    داری میشی قاتل من
    حسین من
    یوسفم داری میری میون گرگا
    زن و بچه تُ به کی میسپاری اینجا
    هراسون میون این همه نامحرم
    تو بگو چیکار کنه یک زنِ تنها
    این باری که رو دوش من انداختی خیلی سنگینه
    سنگین تر اینه ببینم چکمه رو سینت میشینه
    الهی چشمام نبینه
    ببین دارم میشم هلاک – چطور ببینم تنِ چاک
    با شکم افتادی به خاک

    تا ابد غم تو عقده ی گلوم شد
    این سفر برای من گرون تموم شد
    به جز اشکام آبی تو بساط ندارم
    مهر زهرا به لبای تو حروم شد
    تا که یکم آروم بشم دستی روی دلم بذار
    دست روی دست نذار و زود انگشترت رو دربیار
    میترسم از آخر کار
    اینا همه اهرمنن – دستتُ از مچ میزنن
    گوشواره هامُو میکنن
    مجتبی صمدی
    **********************************************
    زمینه عصر عاشورا ۲
    غروب دشت کربلا شده پر از آتش و دود
    غارن خیمه های عشق سیلی و صورت کبود۲
    کشته های بی کفن میان صحرا غریب
    زینب و پیکر بی سری که ماند از حبیب
    حبیبی یا حسین۴
    زینب و خاطری حزین گهی میان قتلگاه
    گهی کنار کودکان گهی میان خیمه گاه۲
    ساربان انگشتر خون خدا را ربود
    یکنفر پیرهن ارباب ما را ربود
    حبیبی یا حسین

  6. با کی گفت:

    روضه شب عاشورا
    در وقت سحر ، حسین علیه السلام ، سرش از خواب ، سنگین شد و سپس بیدار شد و فرمود : «أتَعلَمونَ ما رَأَیتُ فی مَنامِی السّاعَهَ ؟» آیا می‌دانید که هم‌اکنون ، چه خوابی دیدم ؟ گفتند : چه دیدی ، ای فرزند دختر پیامبر خدا ؟ فرمود : «سگ‌هایی را دیدم که بر من ، سخت گرفته‌اند و میانشان ، سگ پیسه‌ای بود که از بقیّه بر من ، سخت‌تر می‌گرفت . «وأظُنُّ الَّذی یَتَوَلّی قَتلی رَجُلٌ أبقَعُ وأبرَصُ مِن هؤُلاءِ القَومِ» گمان می‌بَرَم کسی که کُشتن مرا به عهده می‌گیرد ، مردی لَک و پیس‌دار از این قوم باشد . سپس ، جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را با گروهی از یارانش دیدم که به من می‌فرماید : «یا بُنَیَّ ، أنتَ شَهیدُ آلِ مُحَمَّدٍ! وقَدِ استَبشَرَت بِکَ أهلُ السَّماواتِ وأهلُ الصَّفحِ الأَعلی » پسر عزیزم ! تو شهیدِ خاندان محمّدی و آسمانیان و ملکوتیان ، به تو بشارت یافته‌اند .« فَلیَکُن إفطارُکَ عِندِی اللَّیلَهَ » افطارِ امشبت را نزد من خواهی بود . بشتاب و تأخیر مکن که این ، اَجَلِ فرود آمده از آسمان به قصد توست تا خونت را در شیشه‌ای سبز بگیرد . «وهذا ما رَأَیتُ ، وقَد أزِفَ الأَمرُ ، وَاقتَرَبَ الرَّحیلُ مِن هذِهِ الدُّنیا ، لا شَکَّ فی ذلِکَ » این است آنچه دیدم و بی‌تردید ، حادثه (مرگ)، نزدیک شده و گاهِ کوچ از این دنیا فرا رسیده است
    الفتوح : ج ۵ ص ۹۹
    مقتل الحسین علیه السلام – خوارزمی : ج ۱ ص ۲۵۱
    **********************************************
    غزل مصیبت شب عاشورا ۱
    کشتی مرا با روضه ها بس کن حسینم
    اصلأ نگو از کربلا، بس کن حسینم
    از خنجر و حنجر نگو طاقت ندارم
    نیزه کجا و سر کجا؟بس کن حسینم
    بوسه زده بر سینه ات جدّم پیمبر
    باورم ندارم سینه،پا،بس کن حسینم
    حجب و حیای مادر و ناموس حقم
    زینب میان گرگها؟بس کن حسینم
    این خارها را از کف صحرا نَکَن نه
    پای سه ساله،خارها،بس کن حسینم
    تو که نباشی زندگیّ من محال است
    سر؟نیزه و تشت طلا، بس کن حسینم
    شلّاق خوردن پای تو عیبی ندارد
    اما جدایی از شما؟بس کن حسینم
    حسین ایمانی
    ***************************************
    غزل مصیبت شب عاشورا ۲
    همه اهل حرم دوروبَرت جمع شدند
    مسلم و عون و حبیب و پسرت جمع شدند
    با ندایِ ساقی و سر لشکرت جمع شدند
    اهلِ پرواز همه زیر پَرَت جمع شدند
    چون شنیدند دلِ زینب کبری خون است
    همه گفتند که خون دادنِ ما قانون است
    این یکی گفت که جانها به فدای سرِ تو
    آن یکی گفت شهادت حسرتِ نوکرِ تو
    شد سِپَر سینه عون و علیِّ اکبرِ تو
    شد قرارِ دلِ زینب حرفِ لشکرِ تو
    کمی آرام شدم مرا به هم ریخته ای
    روضه ها خواندنی و خون بر جگرم ریخته ای
    حرفی از قاسم و مَرکب بزنی می میرم
    چه علی اکبری وّ عجب تَنی… می میرم
    نگو ازدستِ بُریده سخنی می میرم
    من ببینم چکمه رویِ بدنی می میرم
    دست و پا که میزنی صبر کند زینب … نَه
    زنده باشم بدنَت زیرِسُمِ مَرکب … نَه
    خنجرِ کینه و حلقومِ تو و پَسِ سَرَت
    بر رویِ نیزه رَوَد رأسِ تو پیشِ خواهرت
    پنجه در گیسویِ تو پیشِ چشمِ مادرت
    زنده زنده می بُرد سرِ تو را از پیکرت
    پایِ نیزه می خورم سیلی و شلّاق … خدا
    ندبه خوان می شوم و هستم علمدارِ ولا
    حسین ایمانی
    **************************************
    غزل مصیبت شب عاشورا۳۱
    شبِ آخر، شبِ شور و شعور است
    شبِ پیوند با معنای نور است
    شبِ آخر، شبِ ذکر و مناجات
    شبِ سرخِ طهورِابنِ طهور است
    شبِ هیهات منَّا الذّلّه آمد
    شبِ افشاگریِ ظلم و زور است
    گذر ازعالمِ خاک است و آنگاه:
    وصالِ عالمِ پاکِ حضور است
    کتابِ واژگانِ اهلِ حکمت
    زبانِ عارفانِ پر ز شور است
    نشانِ عشقبازی با خداوند
    به پهنای پر و بالِ طیور است
    گهِ تفسیر بر آیاتِ قرآن
    به شرحِ دستِ عبّاسِ غیور است
    الهی بر غمِ زینب بمیرم
    عجب رنجی به بانوی صبور است
    بداند، هرکه مجنونِ حسین است
    که امشب، نوبتِ اهلِ تنور است
    بجوئید از شهیدان، رمزِ شب را
    حسینِ فاطمه رمزِعبور است
    به دور از مکتبِ نابِ ولایت
    ز خطّ سرخِ عاشورا به دور است
    ولایت پیشِگان این نکته دانند
    ولی را کِی شناسد آن که کور است؟
    حمید ! از ندبه خوانان خواهشی کن
    بگوید هرکسی نزدیک و دور است:
    شفای سینۀ عبّاس و زینب:
    شفای سینۀ مولا، ظهور است.
    حمیدرضا کسرایی
    ****************************************
    زمزمه شب عاشورا
    آخرین شبیِه که هستی کنارم
    میخوام آروم سر روی پاهات بذارم
    باورم نمیشه باید عصر فردا
    از تن تو نیزه هاروُ دربیارم
    میخوام که امشب داداشی یه دل سیر نگات کنم
    کاش بذاری که قبل تو برمُو جون فدات کنم
    سرمو خاک پات کنم
    دلم گرفته به خدا – منُ تو غم نکن رها
    از رفیقت نشو جدا
    حسین جان
    دلهره داره منُ میکشه امشب
    دعاکن که قبل تو بمیره زینب
    تو خودت بگو که من چطور ببینم
    رشته های حنجرت رو نامرتب
    شاید که آروم بگیرم دست می ندازم به گردنت
    چطور ببینه خواهرت، دراومده پیرهنت
    غارت زده شده تنت
    روی تنت گل میکارم – رو دهنت پا میذارن
    هجوم سر من میارن
    حسین جان
    تن بچه ی رباب مث آتیشه
    ترک افتاده لبش شبیه شیشه
    هرچی رفت تو خیمه ها اینور و اونور
    به خدا یه قطره آب پیدا نمیشه
    شیش ماهه داره از عطش لب به روی لب میسابه
    امشب شب آخره که رقیه آروم میخوابه
    تو خیمه قحطی آبه
    فردا شهید میشه باباش – میره خار صحرا تو پاش
    کم میشه یکدفعه موهاش
    مجتبی صمدی
    ***************************************
    زمینه شب عاشورا ۱
    تو سینه از غم تو دلشوره دارم
    از آسمون چشمام بارون میبارم
    شب آخر رسید انگار نمیشه باوره زینب
    سایه ت انگار که فردا ظهر میشه کم از سره زینب
    چه جوری باید بشم از تو جدا
    به روی خاک غریبی می شینم
    ندارم طاقت ظهر فردا حسین
    به روی نیزه سرتو ببینم
    جلو چشام فردا حسین۳ میزنی دست و پا حسین۳
    وای، شنیدم که نامرده شمر
    وای، بی حیا و بی درده شمر
    وای، خنجرش رو تیز کرده شمر
    ((وای ، امون ای دل ای دل ای دل))
    فردا میره سر تو بالای نیزه
    من می مونم میون چشمای هرزه
    تازه فردا شروع میشه قصه ی غربتِ زینب
    بدونِ تو داداش فردا میشکنه حُرمت زینب
    بی تو و عباس میسوزه جیگرم
    می زنند آتیش کوفیا به حرم
    بی حیا هستند همه شون به خدا
    بعده تو معجر میکشن ز سرم
    بعده تو از سیلی حسین۳ رُخم میشه نیلی حسین ۳
    وای، بی تو زینب تنها میشه
    وای، اسیره نامردا میشه
    وای، سرِ معجر دعوا میشه
    حسین غلامی
    ******************************************
    زمینه شب عاشورا ۲
    شب وداع و ماتم است سینه پر از تاب و تب است
    شب عروج عاشقان شب حسین و زینب است۲
    میرسدخیمه به خیمه صوت قرآن بگوش
    زینب غمزده دلشکسته رفته زهوش
    حسینم وا حسین۴
    زینب فدای تو حسین الهی ای خون خدا
    نبینمت به قتلگه سرت بروی نیزه ها۲
    ای عزیز مادرم نبینمت بی کسی
    عصر فردا تو بداد زینبت میرسی؟
    حسینم وا حسین۴
    حامد الواری
    **************************************
    شب عاشورا
    شبِ عاشورا رسیده – ببارد اشکم ز دیده
    شود فردا قامتم خم – کنارِ رأسِ بریده
    حسین جان – غریبِ کربلائی
    از امشب – رسد بوی جدائی
    نبینم – به رویِ نیزه‌هائی
    دعا کن قبل از تو من بمیرم
    زدست و پایِ تو بوسه گیرم
    فقط فکر اینکه تو نباشی – کرده پیرم
    حسین جان – عزیز مادرم
    مکن گریه خواهر من – بیا نشین در بر من
    که گویم فردا می‌آید – بلاهائی به سرِ من
    عزیزم – تو فردا بی‌پناهی
    نماند – برایت تکیه‌گاهی
    کنارِ – خودم در قتلگاهی
    نما آماده آن پیرهن را
    که می‌بینی جسمی بی‌کفن را
    میانِ مقتل بینی تو عریان – این بدن را
    حسین جان – عزیز مادرم
    تو فردا یاور نداری – دو دستت بر سر گذاری
    ببین نرمیِّ گلویم – نما کمتر بی‌قراری
    عزیزم – خورِد نیزه گلویم
    بگیرد – یکی آشفته مویم
    نمائی – به زحمت جستجویم
    بیائی بی‌معجر بین گودال
    زمانی که جسم رفته از حال
    ببین لبهایم زیر چکمه – گشته پامال
    حسین جان – عزیز مادرم